پنجمین بهار فرهام

پسر بهاری من 5 ساله شد.

عزیز مامان چقدر داری تند تند بزرگ میشیدیگه نمیشه بهت گفت فرهام کوچولو حسابی اقا شدی فسقلی از مهر 94 تو مهد با لباس فرم میرفتی چون پیش دبستان1 حساب میشیدن وای که چقد بانمک میشی تو این روپوش شلوار از آبان 94 شنا رو شروع کردی کرال سینه و پشت به قول خودت بلدی کلاس موسیقیت عوض کردم کلاس خاله پروانه میبرمت که واقعا عالیه به خاطر بتونم راحتتر با پسرم بیرون برم و گردش ببرمش کلاس ببرمش رانندگی شروع کردم چقدر کیف میده با تو بیرون رفتن چقدر خوبه تو حمایتم میکنی وقتی میبینی استرس رانندگی دارم.

هم خیلی خوشحالم لذت میبرم از اینکه بزرگ شدی هم لم تنگ کوچولو بودنته فندق گرد من بودی عزیزکم.

مرد کوچک من پسر دانا باهوش من بهت افتخار میکنم از ته قلب دوست دارم

فرهام 4 ساله ما

نوروز مبارک باشه باکمی تاخیر بهار 95 امد چه بهار دلنگیزی هست واقعا. یه ساله نیومدم تو وبلاگت بنویسم شرمندم تنبل شدم تو این زمینه.

دیروز فرهام من 4 ساله شد عشق مامان مرد کوچک من چقدر دوست دارم من.

تو سال گذشته فرهام جان موسیقی شروع کرد با بلز خوشحالم برات امیدوارم علاقت به موسیقی باقی بمونه امسال دذکنار بلز فلوت قرار کار کنیم.

دیروز بعد کلاس فلوت برات یه کیک گرفتم تو خونه خاله لیلا کنار دوستات رادین و الحان و روشا یه تولد کوچولو دوستانه گرفتیم  چون من واقعا دلم میخواست تو روز خودت تولدت جشن بگیرم ولی امسال موفق نشدم  ولی اخر هفته تولدت برات میگیرم عزیزم تولد دورایی به قول خودت با تم دورا و دیگو  که دوسشون داری عشقم

امیدوارم تو این سال جدید روزهای خوب خوشی کنار هم داشته باشیم خانواده شادی و خوشحال 

نانازی

سلام بابایی . من خیلی وقته که نیومدم اینجا چیزی بنویسم و تو این مدت مامانی زحمتشو می کشید. عسل

 من خیلی زود داری بزرگ میشی و شیرین کاریهاتم با خودت بزرگ میشن. کلماتی که میگی و درکت از این

کلمات واقعا برامون جالبه. میخوام یه سری از کلماتی رو که میگی اینجا بیارم بلکه بعدها با یادآوری این دوران

شیرینی زندگی مون بیشتر بشه

ماژیش = ماشین

مامان گخ= مامان بزرگ

نومینو= فریدون ( عروسک)

نامنه= فاطمه

یایان= شایان

فافافا= هواپیما

اینا یه سری از کلمات بود که به زبون میاری با شیرینی هرچه تمام تر. جدیدا به آخر کلمات " ه" اضافه می کنی

مثل نونه، مبله ، کفشه و .... ۲ روز پیش بعد از مدت ها که به دلیل سردی هوا نمی تونستیم بریم پارک رفتیم

پارک و تو کلی سرسره بازی و تاب بازی کردی بعدش آوردمت خونه و یه بازی باهات کردم که خیلی خوشت اومد.

کف پاهاتو می بوسیدم و تو قهقهه میزدی و ازم میخواستی که تکرار کنم . خلاصه این که شدی تمام زندگی من و

 مامانت. مامانی خیلی برات زحمت میکشه مخصوصا زمانهایی که من خونه نیستم. عزیز مایی و دوستت داریم.

همیشه شاداب و سلامت باشی

 

٢٢ ماهگي  

زندگي من٢٢ ماهه شدي مباركه عزيزم. تو فاصله اين ماه دوبارسرماخوردي و من خيلي ناراحت شدم البته شديد نبود ولي بد اخلاق شده بودي عشقم. خدا رو شكر خوبي الان امروز يه برف حسابي امد و تو برف رو لمس كردي كمي چندشت شد. تازگي بلبل شدي حسابي و جمله دو بخشي هم ميگي جمله مورد علاقت خراب شوددددد جونم وروجكم دوست دارم

بیست و یک ماهگی

امروز۱۵ دی ماه سال۹۲ پسر کوچولوم۲۱ ماهش تموم شد.شیرین ترین شیرینی دنیا یه دنیا میخوامت

فرهام بیست ماهه من

عشق مامان 20 ماهه شدی میخواستم در ورز 20 ماهگیت بیام پست بزارم انترنت مشکل داشت وبلاگ باز نشد. زندگی مامان خیلی شیطون بلا تر شدی از اخرین باری که برات نوشتم خیلی بیشتر در زمینه کلامی یشرفت داشتی کلی کلمه میگی خیلی با نمک نارنگی رو تلفظ میکنی سع میکنم ازت فیلم بگیرم بعدا خودت هم لذت ببری از شیرین زبونیت عشق مامان تو 19 ماهگی رفتیم چکاب مطب دکتر امیدوار و اونجا از صحبتهای دو تا مامان در مورد شیر خوردن شب بچه هاشون روش ترک اون تصمیم گرفتم شما رو دیگه با شیر نخوابونم شما هم سرتقققق مگه زیر بار میرفتی خلاصه دردسرت ندم خیلی اذیت شدی اذیتم کردی کم کم بهتر شد اوضاع منم سعی کردم نیمه شب که بیدار میشی بهت شیر ندم تا کم کم عادت کنی کامل بخوابی تا روز قبل از 20 ماهگیت دیدم همه چیز خوب پیش رفته شما تا 6 صبح بدون شیر خوردن دوم اوردی بیدار میشی با تکون تو بغل یا پا میخوابی تصمیم گرفتم وارد مرحله جدیدی بشم و قطع شیر روز پنج شنبه بود بابا جونت خونه بود خدایش تا ظهر اصلا نفهمیدی چی شد ظهر بونه گرفتی ولی خوابیدی بعدش از خواب بیدار شدی کلی گریه کردی و بغل من نیومدی پنج شنبه و جمعه با همکاری بابایی خوب گذشت خیلی بهتر از اونچه فکر میکردم کنار امدی ما هم رفتیم بیرون تا تو سرت گرم باشه زیاد اذیت نشی ولی شنبه من تو تنها تا حوصلت سر میرفت میومدی سراغ من و میمی میمی راه مینداختی منم نمیدونم چم شده بود کلی غمگین بودم همش اشکم در مومد منم خیلی به این رابطه وابسطه شده بودم میدونستم کارم درسته ولی دلم حالش خوب نبود احساس میکردم تو ازم داری دور میشی اخرین بند مرئی بینمون داره پاره میشه من خودم دارم پارش میکنم چقدر دوست دارم خدا میدونه شاید نتونم احساساتم رو در جمله بگنجونم ولی قلبم از سینم داشت میزد بیرون و اشکم میریخت تو هم یه بار امدی به شیوه خودت نازم کردی محکم میزنی میگی ناز ناز قربونت برم شیرنی زندگی من نتونستم ماست و شیر بخورم هنوز احساس گناه میکنم نمیدونم چرا میگم بچم نمیتونه بخوره منم نمیخورم یه کم خلم فکر کنم شیطون بلا عزیز دردونه خیلی کم خواب و بد خوابه خدا بهمون کمک کنه الان فعلا همین ها یادم بود بازم هم برات مینویسم دلبندم

اواسط ١٨ ماهگي

عزيز مادر ١٨ ماهه شدي منو ببخشش كه دير به دير به وبلاگت سر ميزنم عشقم ميدوني گاه‍ي از رو خستگي گاه‍ي فراموشكاري گاهي هم تبلي باعث شد فاصله بيوفته تو نوشتن تو بلاگت خوب اقا كوچولوي شيطون من تو اين مدت كلي شيطون تر شده از در و ديوار بالا ميره كارهاي خطرناك ميكنه همش بايد چشمم بهش باشه يه وقت خدا نكرده اتفاقي نيوفته براش بازم رفتيم شمال و پسركم حسابي كيف كرد و شيطوني كرد روز كه رفتيم واكسن بزنيم مرد كوچك من اصلا گريه نكرد ناراحت شد غر زد ولي جيغ داد و گريه نه خيلي گل پسره پسركم ولي تا يه هفته بعدش ابريزش بيني داشت و يه كم اخلاقش بد شده بود تازگي كلات معنا دار بيشتري ميگي هر چند از صبح تا شب داري به زبون مخصوص خودت حرف ميزني مثلا ميگي عمه و عمو با لهجه بامزه و مخصوص خودت به نرگس ميگي گگس انقدر با مزه ميگي آب ميخوام بخورمت اعضاي بدن رو تقريبا ميدوني و و به پلو ميگي لوووو و خيلي خيلي دوسش داري عشق من عزيزكم خيلي دوست دارم مادر جان تصميم دارم از شير بگيرمت و تو تخت خودت بخوابونمت خيلي به شير شب و خوابيدن كنار من وابسته شدي عشق من مرحله مهم و سختيه واقعا فكر نميكردم انقدر مهم و سخت باشه تا كسي تو شرايط روحي. فكري من نباشه نميتونه دركش كنه مسله الرژي تو هم هنوز وجود داره نميدونم چيكار كنم شيرخشكت ناياب شده و اين منو اذيت ميكنه بايد با دكتر مشورت كنم ميخواستم ازت معذرت بخوام گاهي عصباني ميشم و بلد باهات حرف ميزنم يا داد ميزنم يا با تشر تو رو از كاري منع ميكنم عشق من در اون لحظه تو از من ناراحت ميشي گاهي هم گريه ميكني من واقعا متاسفم ولي عشق من درسته كه همه چيز دنيا براي تو جديد و حذابه و ميخواي ازشون سر در بياري ولي پشت خيلي از كنجكاويهاي تو خطري هست مثلا از روي مبل اويزون ميشي ممكنه خدا نكرده بيفتي با دسته جاروبرقي ميخواي بازي كني كه چند برابر توست ميترسم بخوره تو سرت و و و و عشق من هميشه تو زندگي ايدنت اگر خدا بخواد و من زنده باشم مجبورم مثل الان گاه گاهي جلوت رو بگيرم اميدوارم اون موقع بتونم قانعت كنم كه من عاشقتم و براي ناراحت كردن تو جلوت رو نگرفتم بتونم منظورم رو به تو بفمونم الان كه خيلي كوچيكي و هنوز با منطق و بايد و نبايد دنيا آشنا نيستي و از من ميرنجي منو ببخش شيريني زندگي منو ببخش پسرم منو بابات خيلي دوستداريم عزيزم

آخرین روزهای 16 ماهگی

پسر کوچولوی مامان به زودی وارد 16 ماگی رو پشت سر میزاری و من میخوام از خاطرات 15 تا 16 ماهگیت بنویسم شرمنده که دیر شده

قربونت بره مامانت تو این ماه شما یه سفر رفتی شمال که من واقعا احساس میکنم تو این سفر کلی بزرگ تر و فهمیده تر شدی کلی از ماسه بازی کنار دریا لذت بری و میخواستی بپری تو دریا

تو این مدت حد اقل هفته ای دوبار میریم پارک و شما حسابی صفا میکنی برا خودت و بابای رو خسته میکنی قربونت برم من

گاهی روزها خیلی شیطونی میکنی و حرف منو گوش نمیدی حرصمو در میاری و خیلی وقتها کارهای خطر ناک میخوای بکنی که مجبور میشم سرت داد بزنم که اصلا دوست ندارم فندق مامان خیلی دوست داریم هم من هم بابایت تو زندگی مایی میدونم چون خیلی کوچولویی و همه چیز دنیا برات جدیده و جالبه انقدر شیطونی میکنی انشالله همیشه سالم و شاد باشدی من فقط نگران میشم یه وقت به خودت صدمه ای نزنی

خدا تو رو حفظ کنه برا ما شیرین ترین شیرینی دنیا دوست داریم

امروز ١٥ ماهه شدي عزيزم

پسر کوچولوی مامان الان دیگه 15 ماهه شدی از 13 ماهگیت پستی نزاشتم اینجا منو ببخشش به یاد وبلاگت بودم ولی زمانهایی که وقت داشتم تو خواب بودی نمیخواستم با تایپ کردن بیدارت کنم تو فاصله 13 تا 14 ماهگی یه بار سرماخوردی و من خیلی ناراحت بودم اخی پسر کوچولوی مامان آب بینیش همش میومد و کلافش کرده بود اصلا هم دوست نداشتی غذا بخوری متاسفانه پروژه شیر شب نخوردن با شکست مواجه شد البته من شکست خوردم تو پیروز شدی ای بلا تو فاصله 14 تا 15 ماهگیت یه سفر به همدان رفتیم با خاله ندا و عمو مهدی که دوستای ما هستن و همکارای خاله ندا سفر در مجموع خوبی بود فقط شیطونت من دوست نداره تو کالسکه بگرده همش میخواستی خودت راه بری اصلاح میکنم میخواستی بدوی انقدر از دویدن خوشت میاد که دستاتو باز میکنی و سرتو به سمت آسمون میگیری و میدوی خخخ این کارت واقعا خطر ناک بود البته خدا رو شکر دیگه این طوری نمیدوی و الان تو پسر کوچولوی مامان 15 ماهه شدی رفتیم برا چکاب پیش دکتر امیدوار دکتر گفت کمی تپلی و نباید غذاو میان وعده سنگین بخوری ولی این فندقی من عاشق پلو هستش چی کار کنم بازی های مورد علاقت هم ماشین بازی و بازی با بطری آب و نوشابه هستش جدی میگم باورکن اوایل فقط دوست داشتی دوتا بطری بگیری دستت و راه بری حالا بازی جدیدت باز کردن و بستن درب بطریه معکبهای پلاستیکی رو هم روی هم میچینی که این کارت خیلی حرفه ای هست منو بابا خیلی دوست داریم خیلی زیاد

يك سال و يك ماهگي

همين روزها پارسال با بابا عزيزت رفتيم نمايشگاهب تا برات كتاب بخريم خيلي خسته بودم ولي با شوق تمام رفتم نمايشگاه تا از سالن مخصوص كودك كتابهاي مناسب برات بخرم يادش بخير امسال هنوز نرفتم ميخواستم با هم بريم ولي فكر نكنم تو خوشت بياد زمان طولاني تو كالسكه بشيني عزيزم. تو اين ماه گذشته خيلي خيلي پيشرفت داشتي عزيزكم خوب راه ميري و خيلي كم زمين ميخوري اوايل خيلي با مزه راه ميرفتي فاصله بين پاهات از عرض شونت هم بيشتر بود واقعا خنده دار ميشد راه رفتنت ماشين بازي هم ياد گرفتي واي كه چقدر با دقت با ماشينات بازي ميكني و عاشق ماشين ميكسر بتون هستي فلش كارتهاي اعضاي بدن رو كه نشونت ميدم دست رو بلدي و ميگي انقدر خوشگل ميگي دست كه ميخوام بخورمت دندان رو هم ميگي دن بيني رو هم ميگي مييييميييي ولي تازگي همه رو ميگي دستتتتت ميگم بگو جوجه ميگي دستتتت هههه نميدونم چرا تازه تو اين ماه مريض هم شدي كه من خيلي خيلي ناراحت شدم قدد لمفاوي سمت راست گردنت و لپت متورم شد و تب كردي خيلي نگرانت بودم خيلي خدا رو شكر زود خوب شدي ولي يه كم بدغذايي ميكني اميدوارم اين حالت هم برطرف بشه نميدوني چند مدل غذا برات حاضر ميكنم تا كمي بخوري تازه ويتامن رو هم با مكافات بهت ميدم مامان جان اخه چرا پسرم از شنبه سعي كردم بين خواب شير بهت ندم واي كه چقدر كلي بازي دراوردي مرد كوچولوي من هر يك ساعت و نيم بيدار مبشه و جيغ و هوار فقط هم با گزاشتن سرش رو شونه من در حالي كه من ايستادم و تكونش ميدم كم كم اروم ميشه اين خيلي برام سخته تقريبا خواب ندارم اميدوارم زودتر از اين مرحله سخت بگذريم و هر دو راحت شب رو بخوابيم خيلي دوست داريم عزيزم خيلي زياد