اواسط ١٨ ماهگي
عزيز مادر ١٨ ماهه شدي
منو ببخشش كه دير به دير به وبلاگت سر ميزنم عشقم
ميدوني گاهي از رو خستگي گاهي فراموشكاري گاهي هم تبلي باعث شد فاصله بيوفته تو نوشتن تو بلاگت
خوب اقا كوچولوي شيطون من تو اين مدت كلي شيطون تر شده از در و ديوار بالا ميره كارهاي خطرناك ميكنه همش بايد چشمم بهش باشه يه وقت خدا نكرده اتفاقي نيوفته براش
بازم رفتيم شمال و پسركم حسابي كيف كرد و شيطوني كرد
روز كه رفتيم واكسن بزنيم مرد كوچك من اصلا گريه نكرد ناراحت شد غر زد ولي جيغ داد و گريه نه خيلي گل پسره پسركم ولي تا يه هفته بعدش ابريزش بيني داشت و يه كم اخلاقش بد شده بود
تازگي كلات معنا دار بيشتري ميگي هر چند از صبح تا شب داري به زبون مخصوص خودت حرف ميزني مثلا ميگي عمه و عمو با لهجه بامزه و مخصوص خودت به نرگس ميگي گگس انقدر با مزه ميگي آب ميخوام بخورمت اعضاي بدن رو تقريبا ميدوني و و به پلو ميگي لوووو و خيلي خيلي دوسش داري عشق من عزيزكم خيلي دوست دارم
مادر جان تصميم دارم از شير بگيرمت و تو تخت خودت بخوابونمت خيلي به شير شب و خوابيدن كنار من وابسته شدي
عشق من مرحله مهم و سختيه واقعا فكر نميكردم انقدر مهم و سخت باشه تا كسي تو شرايط روحي. فكري من نباشه نميتونه دركش كنه
مسله الرژي تو هم هنوز وجود داره نميدونم چيكار كنم شيرخشكت ناياب شده و اين منو اذيت ميكنه بايد با دكتر مشورت كنم
ميخواستم ازت معذرت بخوام گاهي عصباني ميشم و بلد باهات حرف ميزنم يا داد ميزنم يا با تشر تو رو از كاري منع ميكنم
عشق من در اون لحظه تو از من ناراحت ميشي گاهي هم گريه ميكني من واقعا متاسفم ولي عشق من درسته كه همه چيز دنيا براي تو جديد و حذابه و ميخواي ازشون سر در بياري ولي پشت خيلي از كنجكاويهاي تو خطري هست مثلا از روي مبل اويزون ميشي ممكنه خدا نكرده بيفتي با دسته جاروبرقي ميخواي بازي كني كه چند برابر توست ميترسم بخوره تو سرت و و و و
عشق من هميشه تو زندگي ايدنت اگر خدا بخواد و من زنده باشم مجبورم مثل الان گاه گاهي جلوت رو بگيرم اميدوارم اون موقع بتونم قانعت كنم كه من عاشقتم و براي ناراحت كردن تو جلوت رو نگرفتم بتونم منظورم رو به تو بفمونم الان كه خيلي كوچيكي و هنوز با منطق و بايد و نبايد دنيا آشنا نيستي و از من ميرنجي منو ببخش شيريني زندگي منو ببخش پسرم
منو بابات خيلي دوستداريم عزيزم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۲ ساعت 16:10 توسط فعلامامان وبابا
|