عشق مامان 20 ماهه شدی میخواستم در ورز 20 ماهگیت بیام پست بزارم انترنت مشکل داشت وبلاگ باز نشد. زندگی مامان خیلی شیطون بلا تر شدی از اخرین باری که برات نوشتم خیلی بیشتر در زمینه کلامی یشرفت داشتی کلی کلمه میگی خیلی با نمک نارنگی رو تلفظ میکنی سع میکنم ازت فیلم بگیرم بعدا خودت هم لذت ببری از شیرین زبونیت عشق مامان تو 19 ماهگی رفتیم چکاب مطب دکتر امیدوار و اونجا از صحبتهای دو تا مامان در مورد شیر خوردن شب بچه هاشون روش ترک اون تصمیم گرفتم شما رو دیگه با شیر نخوابونم شما هم سرتقققق مگه زیر بار میرفتی خلاصه دردسرت ندم خیلی اذیت شدی اذیتم کردی کم کم بهتر شد اوضاع منم سعی کردم نیمه شب که بیدار میشی بهت شیر ندم تا کم کم عادت کنی کامل بخوابی تا روز قبل از 20 ماهگیت دیدم همه چیز خوب پیش رفته شما تا 6 صبح بدون شیر خوردن دوم اوردی بیدار میشی با تکون تو بغل یا پا میخوابی تصمیم گرفتم وارد مرحله جدیدی بشم و قطع شیر روز پنج شنبه بود بابا جونت خونه بود خدایش تا ظهر اصلا نفهمیدی چی شد ظهر بونه گرفتی ولی خوابیدی بعدش از خواب بیدار شدی کلی گریه کردی و بغل من نیومدی پنج شنبه و جمعه با همکاری بابایی خوب گذشت خیلی بهتر از اونچه فکر میکردم کنار امدی ما هم رفتیم بیرون تا تو سرت گرم باشه زیاد اذیت نشی ولی شنبه من تو تنها تا حوصلت سر میرفت میومدی سراغ من و میمی میمی راه مینداختی منم نمیدونم چم شده بود کلی غمگین بودم همش اشکم در مومد منم خیلی به این رابطه وابسطه شده بودم میدونستم کارم درسته ولی دلم حالش خوب نبود احساس میکردم تو ازم داری دور میشی اخرین بند مرئی بینمون داره پاره میشه من خودم دارم پارش میکنم چقدر دوست دارم خدا میدونه شاید نتونم احساساتم رو در جمله بگنجونم ولی قلبم از سینم داشت میزد بیرون و اشکم میریخت تو هم یه بار امدی به شیوه خودت نازم کردی محکم میزنی میگی ناز ناز قربونت برم شیرنی زندگی من نتونستم ماست و شیر بخورم هنوز احساس گناه میکنم نمیدونم چرا میگم بچم نمیتونه بخوره منم نمیخورم یه کم خلم فکر کنم شیطون بلا عزیز دردونه خیلی کم خواب و بد خوابه خدا بهمون کمک کنه الان فعلا همین ها یادم بود بازم هم برات مینویسم دلبندم