يك سال و يك ماهگي
همين روزها پارسال با بابا عزيزت رفتيم نمايشگاهب تا برات كتاب بخريم خيلي خسته بودم ولي با شوق تمام رفتم نمايشگاه تا از سالن مخصوص كودك كتابهاي مناسب برات بخرم يادش بخير امسال هنوز نرفتم ميخواستم با هم بريم ولي فكر نكنم تو خوشت بياد زمان طولاني تو كالسكه بشيني عزيزم.
تو اين ماه گذشته خيلي خيلي پيشرفت داشتي عزيزكم خوب راه ميري و خيلي كم زمين ميخوري اوايل خيلي با مزه راه ميرفتي فاصله بين پاهات از عرض شونت هم بيشتر بود واقعا خنده دار ميشد راه رفتنت
ماشين بازي هم ياد گرفتي واي كه چقدر با دقت با ماشينات بازي ميكني و عاشق ماشين ميكسر بتون هستي
فلش كارتهاي اعضاي بدن رو كه نشونت ميدم دست رو بلدي و ميگي انقدر خوشگل ميگي دست كه ميخوام بخورمت دندان رو هم ميگي دن بيني رو هم ميگي مييييميييي ولي تازگي همه رو ميگي دستتتتت ميگم بگو جوجه ميگي دستتتت هههه نميدونم چرا
تازه تو اين ماه مريض هم شدي كه من خيلي خيلي ناراحت شدم قدد لمفاوي سمت راست گردنت و لپت متورم شد و تب كردي خيلي نگرانت بودم خيلي خدا رو شكر زود خوب شدي ولي يه كم بدغذايي ميكني اميدوارم اين حالت هم برطرف بشه نميدوني چند مدل غذا برات حاضر ميكنم تا كمي بخوري تازه ويتامن رو هم با مكافات بهت ميدم مامان جان اخه چرا پسرم
از شنبه سعي كردم بين خواب شير بهت ندم واي كه چقدر كلي بازي دراوردي مرد كوچولوي من هر يك ساعت و نيم بيدار مبشه و جيغ و هوار فقط هم با گزاشتن سرش رو شونه من در حالي كه من ايستادم و تكونش ميدم كم كم اروم ميشه اين خيلي برام سخته تقريبا خواب ندارم اميدوارم زودتر از اين مرحله سخت بگذريم و هر دو راحت شب رو بخوابيم
خيلي دوست داريم عزيزم خيلي زياد
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 0:9 توسط فعلامامان وبابا
|